کسی چه میدونه، یه روز سرد زمستونی، تو آفتاب داغ تابستون، تو یه شب طولانی که انتظار صبح شدنش رو میکشی یا انتهای روزی که سرتاسرش خوشحال و امیدوار بودی. کسی چه میدونه تو ادمونتون، تهران، قطب، آمریکا یا هر جای دیگه دنیا… کسی چه میدونه تنها یا در کنار عزیزان، معلوم نیست. یه روزی که هنوز در انتظاری یا روزی که دیگه همه انتظارات به پایان رسیده، یه روزی که نشستی کنار پنجره و بیرون به لرزش برگها به تنه درخت خیره شدی یا پرواز پرنده ها رو تماشا می کنی. یه چیزی همه وجودت رو میگیره که باعث میشه به گذشته نگاه کنی. نمیدونی اون روز راضی هستی، حاضری بری یا می خوای بشینی و التماس کنی تا یه روز دیگه فرصت داشته باشی. اما میاد اونروز فرصت ها تموم میشن. میرسه از راه به همون سادگی که متولد شدی، لحظه رفتنت میرسه. گاهی انقدر گرفتار میشی که نمی تونی زیاد به اون لحظه فکر کنی. یا اینکه شایدم پروژه داری و داری پروپوزال می نویسی و فکر می کنی انقدر موفق میشی که یه کشف بزرگ میکنی و تا اون اتفاق نیافتاده تو حتما فرصت داری پس م ر گ ابدا سراغ تو نمیاد.
ولی میاد و اگه سراغ تو نیاد ولی کس دیگه ای رو که میشناسی مخصوصا اگر مهم بوده و خیلی موثر، اگه با آدمای معمولی خیلی فرق داشته اگه سراغ اون بیاد اونوقت بیشتر تو فکر فرو میری. مدتها بود انقدر گرفتار بودم بهش فکر نکرده بودم… قبل تر ها و قتی ایران بودم خیلی بهش فکر میکردم و می ترسیدم از اینکه فرصت هام اگه تموم بشن چه کنم با این دست خالی اما از وقتی اومدم اینجا با دو صد چندان شدن امیدم به زندگی و اینکه بتونم در آینده دست به کارهای بزرگ بزنم و تلاش برای بهتر شدن و موفق تر بودن باعث شده که خیلی کمتر بهش فکر کنم. نمیدونم نکته خوبیه یا نه؟ شاید باشه شایدم نه.
روزای اولی که اومده بودم ادمونتون یادمه دنبال خونه می گشتم. اونایی که این تجربه رو دارن میدونن اینجا چه کار سختیه. روزای اول که تلفن نداری. همه جا رو خوب نمیشناسی. یا باید راه بیافتی تو خیابونا از روی آگهی هایی که جلوی خونه ها گذاشتن یا تو اینترنت بگردی جایی رو پیدا کنی و بعد بری ببینی بعد از کلی وقت گذاشتن تازه ببینی که خونه اصلا خوب نیست و روز از نو روزی از نو… اونروزا یکی از بچه هایی که دو سال اینجا بود بهم گفت چرا فلان خونه رو نمیگیری با این شرایط خب منم دلایل خودم رو داشتم و گفتم که اولا مناسب نیست دوما این تجربه دنبال خونه گشتن رو دوست دارم چون احساس می کنم تو همین یک هفته دو سال بزرگ شدم اما اون به من خندید وگفت پس انقدر بگرد تا 100 سال بزرگ شی! برای بعضی آدما سختی کشیدن چقدر تلخه ولی من با اون سختی های روزهای اول مزه یه زندگی واقعی رو چشیدم. و بعد از اون سختی ها انقدر شیرینی و آسونی چشیدم که مصداق واقعی در سختی آسانی واقع بودن رو فهمیدم.
یکی از زیباترین هدیه های اون روزای اول افطاری ها و فضای معنوی ماه رمضون اینجا بود و حالا این روزای پایانی ترم شرکت تو مراسم ماه محرم توی 53 درجه شمالی. همون اولین شبی که تو این مراسم شرکت کردم یکی از دوستان می گفت تو خوابم نمیدیدی بیای ادمونتون مراسم عزاداری شرکت کنی. راست میگفت مثل خواب میمونه.
نمیدونم چرا شاید اگه قسمتم شده بود زیارت کربلا و می فهمیدم اونجا چه خبره دلم میرفت اونجا اما هر وقت زیارت عاشورا می خونیم نمیدونم چرا دلم پر میکشه مدینه. دلم خیلی تنگه برای اونجا. تو این ایام التماس دعا…
راستی از برایان پرسیدم که زندگی تو ادمونتون رو دوست داره یا نه؟ اونم یه ساله که اومده اینجا و گفت yes I love it! بعدشم کلی تعریف کرد که تعجب می کنه که چطور منی که ازایران اومدم با این برف و سرما کنار اومدم. اما خب به هر حال از این موضوع خوشحاله. منم خیلی خوشحالم که یه آدم مثبت اندیش استادم شده.
اونی که همیشه با منه، همیشه از داشتنش حس غرور دارم و تنها دارایی واقعی من از همه هستی عشق اونه و اگه لحظه مرگم برسه میدونم که اونه تنها کسی که می تونم با آرامش سر روی شونش بذارم. می خوام بهش بگم
جانی ز تو بی قرار دارم
شبهای وصال میشمردم
تا حاصل روزگار دارم
گفتی که فراق نیز بشمر
چون با گل تازه خار دارم
گر در سر این شود مرا جان
هرگز به رخت چه کار دارم
تا جان دارم من نکوکار
جز عشق رخت چه کار دارم
گفتی مگریز از غم من
چون غمزهٔ غمگسار دارم
چون بگریزم ز یک غم تو
چون غم ز تو من هزار دارم
گفتی که بیا و دل به من ده
تا دل ز تو یادگار دارم
ای یار گزیده، دل که باشد
جان نیز برای یار دارم
گفتی سر خویش گیر و رفتی
کز دوستی تو عار دارم
سر بی تو مرا کجا به کاراست
سر بی تو برای دار دارم
گفتی که کمند زلف من گیر
یعنی که سر شکار دارم
چون رفت ز دست کار عطار
چون زلف تو استوار دارم

سلام.پس شما هم امشب بودین؟ خورشت قیمش خیلی خوب بود.واقعا طعم قیمه های امام حسین رو میداد!
باز هم مثل همیشه روان وزیبا
سلام. بله من هم بودم! راست میگین خیلییییییی مزه قیمه امام حسین میداد. آخه خود قیمه امام حسین بود، نبود؟!
بله بود!تازه از نوع در غربتش هم!
البته برنامه 3 شب قبلی بیشتر به دل من نشست.اگر اینجا هم میشد خصوصی گذاشت میگفتم چرا!
قبول باشه
التماس دعا
ما اینجا تو ایران عزاداریم.کسی رو از دست دادیم که یار و یاور بی کسان بود.درمان دردمندان.بله دوستان.اون کسی نبود جز آیت الله منتظری که فکر کنم همه میشناسیدشون.دیروز رفتم قم تشییع جنازشون. روز قیامت رو ندیدم ولی اگه حتی روز قیامتی هم باشه فکر نکنم از دیروز وحشتناک تر باشه.هر انسانی رو که میدیدی داشت گریه میکرد حتی اون پلیس هایی که واسه متفرق کردن مردم اومده بودن.از لحاظ روحی خیلی داغونم.خیلی.واسه شماهایی که خارج از کشورید چون آزادی دارید فهمیدن حرفای من خیلی مشکله.ماهایی که داریم با چنگ و دندون واسه رسیدن به دموکراسی تلاش میکنیم وقتی همچین آدمی رو از دست میدیم داغون میشیم.جنبش سبز داغداره.خیلی زیاد.دیروز اونقدر گریه کردم که الان صدام به زور درمیاد…بغضم ترکید.ای خدا!!! کمکمون کن که به جز تو کسی رو نداریم.عاشورا نزدیکه…سحرم نزدیکه
بااجازه من یه جواب برای آقارضا دارم. قلبهای ما هم مثل شمااز شنیدن این خبر فروریخت و شکست. روح ماهم آن روزباشمادرقم بودماهم مثل شما خون گریه کردیم. زیرا ماهم فرزندان ایرانیم بامردمانی باشرف وآزاده……………………………………………………
چنان آرام خفته ای که مرگم میگیرد/کاش بدانی این شام غریبان چقدر غریبی می کنیم بی تو… …..