چیزی گفت و رفت. خندید مثل همیشه تلخ. سوال کرد Elham, do u like living in Edmonton? سریع سرم رو برگردوندم به سمتش با ذوق گفتم yeah!! خندید، قاه قاه و گفت چرا؟ من تا حالا کسی رو ندیدم اینجا رو دوست داشته باشه؟. حتما اینجا رو با کالیفرنیا مقایسه می کنه دیروز هم هر چی بهش گفتم اینجا تابستوناش محشره گفت نه! چون اینا زمستونای خیلی سختی دارن به نظرشون میاد تابستوناشون خوش آب و هواست. گفتم خب کالیفرنیا تابستوناش چند درجه میشه. گفت 40 ، یاد تابستونای تهران افتادم که آدم از گرما کلافه میشه اونوقت نمیدونم اون چطوری ادعا میکنه تابستونای ادمونتون مثل بقیه جاهاست.
رفت انعکاس صدای خنده اش هنوز تو آزمایشگاه هست یا تو سر من صدا میکنه نمیدونم اما می خواستم بهش بگم تابستونای 40 درجه کالیفرنیا رو دوست داری، اصلا هم از گرماش کلافه نمیشی چون:
خانواده ات اونجاست، چون اونجا تنها نبودی، شاد بودی. اونجا خوش بودی لحظه های قشنگ داشتی حالا دور از زن و بچه ات اینجا معلومه که اینجا رو دوست نداری. اگه هر جای دیگه دنیا هم که بود تو دوسش نداشتی چون خانومت حاضر نیست جای دیگه جز کالیفرنیا زندگی کنه. می خواستم بگم دلت خوش نیست…
آدم اونجا خوشه که دلش خوش باشه. آدم اگه هر چی که داشته باشه ولی دل خوش نداشته باشه نمی تونه از زندگی لذت ببره. اما نشد که بهش بگم زود رفت. اصلا قاه قاه خنده اش منو طوری مبهوت کرد که طول کشید به خودم بیام. اونم جزیی از زندگی منه. بخشی که هر چند برای من داشتنش خوش آیند نیست اما منی که عادت دارم نیمه پر لیوان رو ببینم وجودش رو اینجا تو آزمایشگاه دوست دارم. هر گز از زندگی نخواهیم که با ما همواره ملایم باشد، در خواست نا معقولی است، از خدا خواهیم به ما توانایی بدهد ما ملایمت پیشه کنیم.
الهی آتش عشقت به جان زد
ای بابا یا یحث را خانوادگی می کنی یا ربوبیتی
یک چیزی بگو منم بتونم یک کامنت پاش بدم
میدونم، خودم میگم بحث می کنم، جمع بندی می کنم بحث رو می بندم!!
به قول هم خونه ایم به چالش نمیکشونم بحث رو:)
حسام جان دقیقا زدی به هدف.حمله ی دسته جمعی به الهام خانوم!!آخه الهام خانوم من الان چی میتونم بنویسم؟
ولی من میتونم یه چیزی بگم!
به نظر من ادمونتون شهر خیلی خوبی هم هست.شهر خیلی آروم بدون هیچ گونه ترافیک و اعصاب خوردی.سرماش رو هم آدم حس نمیکنه چون سیستم حمل و نفل شهریش منظمه و امکانات گرمایشی هم خیلی خوبه.
پسنتیجه میگیریم بهتر از کالیفرنیاس!
يه عده از هم وطن ها هستند مدام دم از وطن و خانواده هم مي زنن اما حاضر نيستند اون ارامش عاريه اي اونجا را هم از دست بدند اينجوره؟
سلام عزيزم
تولدت مبارك…
ببخشيد من دير رسيدم هااااا
خيلي سرم شلوغ بود
خيلي خوشحالم كه بهت خوش ميگذره
برات آرزوي موفقيتها و شاديهاي بيشتري رو دارم
قربانت
راست می گین این خیلی مصداق داره که خیلی ها همیشه دلشون برای وطن تنگ میشه ولی نمی تونن از اینجا دست بکشن. در مورد فرد فرد آدما نمیشه پیش بینی کرد باید آدما تو موقعیتش قرار بگیرن تا ببینیم حاضرن این آرامش رو پشت سر بذارن و به دامن مشکلات برگردن و کمر همت بذارن به حل مشکلات و اعتلای کشور، واقعا نمیدونم چی بگم جز اینکه حداقل الان فکر می کنم هر چی که باشم یه روز شاید خیلی نزدیک نباشه ولی برمی گردم …
من تابستان 40 تهران رو ترجیح می دم، خیس می شم داغ می کنم نفسم تنگ میشه ولی برمیگردم خونه. می فهمی: خونه.
البته که می فهمی، خودت همینو گفتی
سلام الهام جان… مدتي است اين وبلاگ رو ميخونم… اتفاقي پيدا كردم… و راستش لذت ميبرم… انگار شريك ميشم در تجربه اي از زندگي كه تو داري ميكني… تنها بودن در يك كشور ديگر… فرق تو با وبلاگهاي ديگر مشابه در اين است كه از آن بوي خدا را ميشنوم… حتي در كانادا…
باز هم خواهم آمد…
آیت الله منتظری رفت.واسه همیشه.دارم از گریه میترکم.فردا همه میریم قم.