خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دسامبر 2009

برای هم خونه ای!!!!

سوال، آخه چرا؟ 1- کتری برای N امین بار سوخت! 2- پایه های تختم شکست! اونم تخت نویی که از IKEA خریدم(I despise IKEA) تو این سرما دو بار رفتم south common، پایه های تختم رو عوض کنم. البته شکستنش خیلی خنده دار بود من و هم خونه ای هر دو در حال قاه قاه خنده [...]

نوشته را کامل بخوانید »

تعطیلات در ادمونتون

برای تمام لحظه های بی قراری گاهی وقتها لازم است که بی تاب شویم برای تمام آن لحظه هایی که دوباره آزمون جدیدی در کار است. گاهی وقتها می فهمیم که آزمایش شده ایم وقتی که می توانیم سر بالا گیریم و به خودمان ببالیم اما آن لحظه ها که آزمایش میشویم و میدانیم که [...]

نوشته را کامل بخوانید »

اومدم آزمایشگاه تا کار کنم. نمونه هام هنوز خشک نشدن.پس برنامه ریزی می کنم برای فردا. امیدوارم که تا فردا خشک شن که البته بعید به نظر میرسه. اومدم پای کامپیوتر. دلم گرفته. کمی بحث کردم چند تا جمله شنیدم از اون حرفها که همیشه منو به هم میریزه. فردا روز کریسمسه. بحث از اینجا [...]

نوشته را کامل بخوانید »

چقدر زمان داره زود سپری میشه. روزای اول، گذشت زمان به سرعت خیلی خوشحالم می کرد. دلایل زیادی داشت، یکی از عمده ترین دلالیلش نزدیک تر شدن به زمان برگشت به ایران و دیدن دوباره وطن و خانواده بود. اما از اونجا که همین روزهای گذشته جزو زیباترین و ارزشمندترین لحظه های زندگیم بوده و [...]

نوشته را کامل بخوانید »

ایام محرم در ادمونتون

کسی چه میدونه، یه روز سرد زمستونی، تو آفتاب داغ تابستون، تو یه شب طولانی که انتظار صبح شدنش رو میکشی یا انتهای روزی که سرتاسرش خوشحال و امیدوار بودی. کسی چه میدونه تو ادمونتون، تهران، قطب، آمریکا یا هر جای دیگه دنیا… کسی چه میدونه تنها یا در کنار عزیزان، معلوم نیست. یه روزی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

Do u like living in Edmonton?

چیزی گفت و رفت. خندید مثل همیشه تلخ. سوال کرد Elham, do u like living in Edmonton?  سریع سرم رو برگردوندم به سمتش با ذوق گفتم yeah!! خندید، قاه قاه و گفت چرا؟ من تا حالا کسی رو ندیدم اینجا رو دوست داشته باشه؟. حتما اینجا رو با کالیفرنیا مقایسه می کنه دیروز هم هر [...]

نوشته را کامل بخوانید »

Is this cold enough for u? yes, now it is cold!

شنبه و یکشنبه دو روز بسیار سرد در ادمونتون بود. من هر دو روز باید می رفتم دانشگاه. شنبه که روز تولدم بود آنا کیک خریده بود و با شانا تولدت مبارک خوندن و یه پارتی کوچولو هم تو آزمایشگاه داشتیم. طفلک آنا تو سرمای 30- کلی پیاده رفته بود تا برام کیک بخره. با [...]

نوشته را کامل بخوانید »

جشن تولد در ادمونتون

t=0 ، یکی متولد میشه. هستی رو بغل می کنه. اول از گریه شروع می کنه. گریه اون دو تا فرشته رو می خندونه. برای دیدن این همه زیبایی بی قراربوده. مدتها منتظر بوده. چقدر در انتظار نشسته تا نوبتش بشه. حالا نوبتش رسیده. خلقت او از جنس مهر و لطافت و ظرافته. آفریده شده [...]

نوشته را کامل بخوانید »

خالق برف می بوسم تو را…

بلاخره زمستون ادمونتون از راه رسید. الان که دارم می نویسم دما چهار درجه زیر صفره خیلی سرد نیست ولی برف سنگینی از دیشب شروع به باریدن کرده به طوریکه اکثر افراد برای رسیدن به دانشگاه و محل کارشون سه تا چهار برابر زمان معمول در راه بودن. یک دفعه احساس کردم چقدر دلم برای [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.